یک روز با کلاس ادبی...
روی قالی راه رفتن ساده نیست
حرفهایم پیش پا افتاده نیست...
***
وقتی آخر کلاس٬ بچه ها خودکارشون رو کنار گذاشتن و داستانهاشون
رو برام خوندن خوشحال شدم و به تمام روزهایی که کنار اونا بودم لبخند زدم.
یه لبخند با تمام وجود...
بخونید داستان سپیده بشیری عضو خوب مرکز ۲ رو تا شاید قلب شما هم
به این همه استعداد لبخند بزنه... سپیده کلاس پنجمه و
سه سالی میشه که عوض کانونه![]()

دیگر داشت کارم تمام می شد.داشتم آماده می شدم. فکر می کردم
که وقتی از آن اتاق تنگ و تاریک بیرون بیایم آیا جز سیاهی می توانم
چیزی ببینم یا نه؟ آیا می توانم برای خودم دوستی پیدا کنم ؟
باید چه کلماتی بیان کنم تا...ناگهان صدای جیر و جیر در بلند شد،
نور کم رنگی از داخل خانه ای که هیچ وقت ندیده بودمش به
درون اتاق راه پیدا کرد. فقط چند تار مویم باقی مانده بود.
احساس میکردم همین روزها باید از دار جدا شوم و پیش فرشهای
دیگر بروم. تا به حال بیرون را ندیده بودم .فکر میکردم
این خانه خانه ای بزرگ است و من باید داخل یک اتاق مخصوص بروم .
باز دستهای زبر ولی با احساس تارا را روی تنم احساس میکردم.
او آنقدر خوش حال بود که بر خلاف میلش آوازی که هر روز برایم میخواندژ
را آنقدر بلندمی خواند که حتی نفهمید که چند تا از آن تارهایم
را جابجا بافته .ناگهان آواز او قطع شد. صدایی از بیرون آمد.
صدای ارباب بود. من اهالی آن خانه را نمی شناختم ولی روزهایی
که تارا با خود حرف می زد همه ی آن اسمها را با
قیافه هایشان در ذهن خودم تصور می کردم.تارا برگشت،
نگاهی به آن دو بافتی که به من زده بود کرد.آ ن دو را درست کرد.
خوشحال شدم. بعد چند قدم عقب رفت و نگاهی به من انداخت.
لبخندی پررنگ بر لبانش نقش بست. نگاهی به
خودم انداختم. کامل شده بودم. می دانستم که می خواهم با دنیای
جدیدی رو به رو شوم.تارا با یک مرد وارد اتاق شد.
چشمهایشان به من دوخته شده بود. مرد گفت: خوبه! تارا
چشمانش برق زد. مرد اسکناس ها را در دست تارا گذاشت .
لبخند از لبهای تارا محو شد. او می خواست چیزی بگوید.
صبر کردم تا حرف دلش را بگوید اما سکوت کرد. مرد دیگری وارد اتاق شد
و به من نگاهی انداخت. از این نگاهها خسته شده بودم. احساس کردم
دارد خوابم می برد...بیدار شدم، نور خورشید چشمهایم را اذیت می کرد.
احساس غریبی می کردم. پایین را نگاه کردم. فرشی روی زمین افتاده بود.
احساس کردم من هم باید روزی زمین باشم ولی روی دیوار بودم .
اتاق خیلی بزرگ بود.خیلی دیر گذشت تا شب شد.
دلم برای تارا تنگ شده بود.
هیچ یک از فرشهابا من حرف نمی زدند تا اینکه یکی از آنها که
درست روبه روی من بود زبان باز کرد و -گفت :سلام ، انگار ناراحتی!
-گفتم : آره ، دلم برای تارا تنگ شده. فرش پرسید : تارا دیگه کیه؟
من هم با تعجب گفتم تارا بافنده ی منه دیگه . مگه تو بافنده نداری؟
خندید و جواب داد:معلومه که ندارم. بافنده ی من ماشینه و من هیچ وقت
دلم برای یه دستگاه تنگ نمیشه!از حرف های او هیچ چیزی نمی فهمیدم.
-گفتم : دلم برای احساس کردن انگشتهای تارا تنگ شده.
فرش که انگار برای نگاه ها و حرفهای غمگین من دوایی داشت ،گفت:
تو نباید به چیزی یا کسی دل ببندی و باید با دنیایی رو به رو بشی
که جدیده و پر از آدمای رنگارنگه.چیزی نگذشت که احساس کردم دیگر
تنها نیستم و تا به خودم آمدم فرش
ماشینی همه ی فرشهای دیگر را برایم معرفی کرد!نمی دانم این حرفِ
فرش ماشینی که گفت نباید به کسی یا چیزی دل ببندی یعنی چه ولی
من هیچوقت جای دستهای تارا را روی تنم از یاد نمی برم...
...
مرکزشماره دواراک که از سال1376 شروع به کارکرده تاحالایک عالمه دوست واعضای فعال وخوب وکتابخوان وهنرمند داره . به یادداشته باشیدتواین مرکز: